بی خو. [ خ َ / خُو ] ( ص مرکب ) وجین شده. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ). زمینی که از علف و گیاهان هرزه پاک شده باشد. بدون علف هرزه. ( از فهرست ولف ). و رجوع به بی خو کردن شود.، بیخو. ( اِخ ) دهی از دهستان درز و سایه بان است که در بخش مرکزی شهرستان لار واقع است و 200 تن سکنه دارد. ساکنین از طایفه دولتخانی هستند. ( از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 7 ). و رجوع به فارسنامه ناصری شود.
(خُ یا خَ ) (ص مر. ) زمینی که از علف و گیاهان هرزه پاک شده باشد.
پاک شده از علف هرز، زمینی که گیاه هرزه نداشته باشد.
وجین شده ٠ زمینی که از علف و گیاهان هرزه پاک شده باشد ٠
💡 جهان از چنین دیو بی خو کنی به هند اندر آرایش نو کنی
💡 یار بی خوی خوش نکو ناید ور همه ماه آسمان باشد
💡 عقل ار چه شگرف کدخداییست بی خوان تو آب و نان ندارد
💡 کنون رزم ارجاسپ را نو کنیم به طبع روان باغ بی خو کنیم
💡 بس در خیال هدیه فرستادهام به تو بی خوان و خانه حسرت مهمان کشیدهام