بی جگری

لغت نامه دهخدا

بی جگری. [ ج ِ گ َ ] ( حامص مرکب ) بیمناکی. نقیض بهادری. ( آنندراج ) ( غیاث ).

فرهنگ فارسی

بیمناکی ٠ نقیض بهادری ٠

جمله سازی با بی جگری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 خود بی جگری نیافت عطار از لعل تو بوسه هیچ باری

💡 نتواند طرف عشق شد از بی جگری گرچه بر عقل زبردست سوارست شراب

💡 دل من بی جگری کرد و بجانان نرسید درد هجران من از درد بدرمان نرسید

💡 جگرم سوخت که از لعل لبش شکری می نرسد بی جگری

💡 از دم همه خون جگر همی کرد و ز بی جگری جگر همی خورد

💡 از خوان فلک دل مطلب گر جگرت خورد زیرا که اگر دل دهدت بی جگری نیست