بوص

لغت نامه دهخدا

بوص. [ ب َ ] ( ع مص ) پیش گرفتن و تقدم نمودن. || بشتافتن. || گریختن. || پوشیده شدن. || ستهیدن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). || مانده گردیدن. ( ناظم الاطباء ). || ( اِمص ) سیر سخت. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). || ماندگی. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). به این معنی به ضم هم آمده. ( منتهی الارب ). || عجیزة... و منه قوله: عریضة بوص؛ اذا ادبرت. ( اقرب الموارد ). و رجوع به ماده بعد شود. || بعد. ( اقرب الموارد ).
بوص.( ع اِ ) رنگ. یقال: تغیر بوصُه ُ. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ). رنگ و لون. ( ناظم الاطباء ). || سرین و نرمی گوشت آن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). عجیزة. ج، ابواص. ( اقرب الموارد ). عَجُز و سرین و نرمی پیه عجز. ( ناظم الاطباء ). || بار نباتی است. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). || نوع گوسپند و ستور.ج، ابواص. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ فارسی

رنگ یقال تغیر بوصه. رنگ و لون. یا سرین و نرمی گوشت آن. یا بار نباتی است.

جمله سازی با بوص

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 و گفتند: ماه از آفتاب بمنزلت وصی است از مردم، از بهر آنک مرد مال خویش بوصی خویش دهد تا چون آن مرد ازین عالم بیرون شود، وصی‌اش آن مال کزو پذیرفته باشد بدان کسها دهد کز پس او (تهی‌دست) نمانند.و همین است حال آفتاب با ماه و با خلق، که آفتاب همی نور خویش ماه رادهد، و خود همی بمغرب فرو شود، بر مثال آن مرد که بمیرد، و ماه آن نور را کز آفتاب پذیرفته باشد بمردمان کز پس فرو شدن آفتاب بتاریکی ماننده باشند برساند.