بهانه جستن

لغت نامه دهخدا

بهانه جستن. [ ب َ ن َ / ن ِ ج ُ ت َ ] ( مص مرکب ) دست آویز بدست آوردن. ( ناظم الاطباء ) ( فرهنگ فارسی معین ). اعتلال. ( منتهی الارب ):
بدو گفت هومان که خیره مگوی
بدین روی با من بهانه مجوی.فردوسی.همه نیکویی در جهان بهر تست
ز یزدان بهانه نبایدت جست.فردوسی.بدو سام یل گفت با من بگوی
هر آنچت بگویم بهانه مجوی.فردوسی.گو دگر چون هلاک من خواهی
بی گناهم بکش بهانه مجوی.سعدی.|| اعتراض بی جاکردن. ( فرهنگ فارسی معین ).

فرهنگ فارسی

( مصدر ) ۱ - دست آویز بدست آوردن. ۲ - اعتراض بیجا کردن.

جمله سازی با بهانه جستن

تا کی ز بهانه همچو پروانه بسوز در عشق بهانه جستن افسانه بود
وان بهانه جستن و آوردن اندر آن دیار لشکروحشی‌شعار
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم
داشاق
داشاق
لز
لز
قمبل
قمبل
فال امروز
فال امروز