لغت نامه دهخدا
بند گشادن. [ ب َ گ ُ دَ ] ( مص مرکب ) مقابل بندبستن. ( آنندراج ). بند گشودن. ( فرهنگ فارسی معین ).
- بند گشادن از سحر؛ باطل کردن آن:
چو دختر چنان دید کان هوشمند
ز نیرنگ آن سحر بگشاد بند.نظامی.
بند گشادن. [ ب َ گ ُ دَ ] ( مص مرکب ) مقابل بندبستن. ( آنندراج ). بند گشودن. ( فرهنگ فارسی معین ).
- بند گشادن از سحر؛ باطل کردن آن:
چو دختر چنان دید کان هوشمند
ز نیرنگ آن سحر بگشاد بند.نظامی.
( مصدر ) بند بر گرفتن باز کردن بند بند وا کردن قید و بند را باز کردن مقابل بند بستن: ( از دست و پای محکوم بند گشودند. )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نه نه هر بند گشادن بتوانید ولیک نتوانید که جان را به صور باز دهید