💡 شخص دويم، گفت خداوندا! تو مى دانى كه پدر و مادرى داشتم كه به غايت پير شده واز كسب باز مانده و از حركت عاجز گشته، من شب و روز به خدمت ايشانمشغول بودمى و از آن خايف (798) كه مبادا بركات وجود ايشان را زوالى باشد، طعمه(799) شام و چاشت ايشان خود به خدمت بردمى. يك شب طعام بيگاه تر (800) مرتبشد، چون به خدمت ايشان شدم به آسايش مشغول شده بودند، نخواستم كه خواب برايشان مشوش (801) گردانم و آن بى ادبى از من نپسندند و دلم نمى دارد كه بازگردم كه مبادا از خواب بيدار شوند و محتاج قوتى (802) باشند و چون معد(803)نباشد، آثم بزه مند (804)شوم. آن شب تا به روز غذاى ايشان بر دستگرفته پيش ايشان بايستادم تا كه بيدار گشتند. خداوندا! اگر مى دانى كه اين خدمت،خاص براى تو كردم، به حق محمد افضل اكرم كه سيد اولين و آخرين است، وآل او كه بهترين آل پيغمبران است كه اين در بسته بر ما گشاده گردان. درحال ثلثى ديگر از آن سنگ بيفتاد.