لغت نامه دهخدا
برنای. [ ب َ /ب ُ ] ( ص، اِ ) برنا. جوان. شاب. رجوع به برنا شود.
برنای. [ ب َ /ب ُ ] ( ص، اِ ) برنا. جوان. شاب. رجوع به برنا شود.
💡 چه آمد برو اندر آن آفتاب که برنای خشکیده اش ریخت آب؟
💡 قوتم با نام برنایی برفت بار ضعف از وام پیری می کشم
💡 در ده ما بود برنایی چو ماه اوفتاد آن ماه یوسفوش به چاه
💡 در طریقت گرچه طفل راه پیرانم ولیک چرخ پیر آید طفیل دولت برنای من
💡 سر آرد جهان روز برنایی ات زتن بگسلاند توانایی ات
💡 بران بد که او پیشدستی کند به برنایی و تندرستی کند