برفتن

لغت نامه دهخدا

برفتن. [ ب ِ رَ ت َ ] ( مص ) دست دادن. میسر شدن. ( یادداشت مؤلف ): ایزد...مدت ملوک الطوایف بپایان آورده بود تا اردشیر را بدان آسانی برفت. ( تاریخ بیهقی ). و رجوع به رفتن شود.
- برفتن کاری؛ برآمدن آن. بحصول پیوستن آن. ( یادداشت مؤلف ):
گرانمایه کاری بفر و شکوه
برفت و شدند آن بآیین گروه.عنصری. || گذشتن. ( یادداشت مؤلف ):
وآن شب تیره کآن ستاره برفت
وآمد از آسمان بگوش تراک.خسروی.|| زوال. و رجوع به رفتن شود.

فرهنگ فارسی

دست دادن میسر شدن.

جمله سازی با برفتن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 هر لحظه چرا میل برفتن داری ای جان جهانیان مگر جان منی

💡 چو رستم دمان سر برفتن نهاد سواری برافگند پویان شغاد

💡 بتسخیر دکن افواج منصور روان می شد، برفتن گشت مأمور

💡 در ره خود مانع و حایل نیافت رست از آن دام برفتن شتافت

💡 برفتن مگر بهتر آیدش جای چو آرام یابد به دیگر سرای

💡 همی‌راند هر یک به میدان خویش برفتن نکردی کسی کم و بیش

تعمیم یعنی چه؟
تعمیم یعنی چه؟
فمبوی یعنی چه؟
فمبوی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز