لغت نامه دهخدا
برسوی. [ ب َ ] ( اِ مرکب ) برسو: و اندامهای برسویین را همی فرمایند مالید. ( ذخیره خوارزمشاهی ). و گاه باشد که بر پلک برسویین بدر آید و گاه باشد بر پلک فرو سویین. ( ذخیره خوارزمشاهی ). رجوع به برسو شود.
برسوی. [ ب َ ] ( اِ مرکب ) برسو: و اندامهای برسویین را همی فرمایند مالید. ( ذخیره خوارزمشاهی ). و گاه باشد که بر پلک برسویین بدر آید و گاه باشد بر پلک فرو سویین. ( ذخیره خوارزمشاهی ). رجوع به برسو شود.
برسو.
💡 ز من بخش بهر بوم و بر نوبد ز من برسوی هر گلستان خبر
💡 همه چشمها بود برسوی شهر که تا خود کرا پادشاهی است بهر
💡 فرو تاخت چون شیر برسوی دیو یکی برخروشید آن گرد نیو
💡 یکی حمله بردند برسوی گیو بران گرزداران و شیران نیو