بدلجام

لغت نامه دهخدا

بدلجام. [ ب َ ل ِ ] ( ص مرکب ) بدلگام. ( ناظم الاطباء ). رجوع به بدلگام شود.

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - ستوری که دهنه را قبول نکند مرکوب ( و مخصوصااسب ) سرکشی چموش. ۲ - شخص گردنکش یاغی نافرمان سخت سر.

جمله سازی با بدلجام

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 طبیعت بدلجام افتاد ازکم‌همتی‌هایت تو فارس نیستی ورنه چرا مرکب حرون ‌گردد

💡 چو سر بر زد آن توسن بدلجام زبان نشاطش فرو شد به کام

💡 سکندری‌خور و گه‌گیر و بدلجام و حرون کسی ندارد زین گونه اسب خوش تعلیم

کون کردن یعنی چه؟
کون کردن یعنی چه؟
ابلق یعنی چه؟
ابلق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز