لغت نامه دهخدا
بدروشن. [ ب َ رَ وِ ] ( ص مرکب ) بدرفتار. ( یادداشت مؤلف ):
شفیعباش بر شه مرا بدین زلت
چو مصطفی بر دادار بدروشنان را.دقیقی ( از یادداشت مؤلف ).
بدروشن. [ ب َ رَ وِ ] ( ص مرکب ) بدرفتار. ( یادداشت مؤلف ):
شفیعباش بر شه مرا بدین زلت
چو مصطفی بر دادار بدروشنان را.دقیقی ( از یادداشت مؤلف ).
بد رفتار.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خوش آندم که بد منزلم کوی تو مرادیده بد روشن از روی تو
💡 شبم بد روشن از وی بیچراغی ز چشمش مست بودم بیایاغی
💡 توان شناختن احوال از قرینة حال که هست پیش ضمیر تو نیک و بد روشن