لغت نامه دهخدا
بازجوی. ( نف مرکب ) رجوع به بازجو شود.
بازجوی. ( نف مرکب ) رجوع به بازجو شود.
( اسم ) باز جو
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 لیک میخواهی که در افعال ما باز جویی حکمت و سر بقا
💡 به فرزانه ما را تو فردا بگوی همه دانش و دین از او باز جوی
💡 مخور می به تنها بر این طرف جوی حریفان پیشینه را باز جوی
💡 بیا مطربا مو به مو باز جوی ز موی کمانچه نوایی چو موی
💡 روا باشد ار باز جویی دلش که اندک تسلّی شود حاصلش