ابوزید

ابوزید در فرهنگ‌های لغت فارسی و عربی، این واژه معانی متعددی دارد. نخستین معنای آن، اشاره به پرنده‌ای از خانوادهٔ کلاغیان است که با نام‌های عَقْعَق، عَکَّه، زاغچه، کلاژه، کَشگرَک، غُلبَه، شمشیردُنبه، کندش و زاغی شناخته می‌شود. این پرنده در طبیعت به دلیل هوش و رفتارهای خاص خود شهرت دارد و در ادبیات کهن فارسی نیز از آن با این اسامی یاد شده است.

در معنای دیگر، ابوزید به مفهوم «کِبَر» و «پیری» به کار رفته است. این کاربرد به استعاره از فرتوتی و سال‌خوردگی گرفته شده و در متونی مانند «المزهر» سیوطی بدان اشاره گردیده است. این معنا نشان‌دهندهٔ دگرگونی معنایی واژه در گذر زمان و گسترش آن از حوزهٔ جانورشناسی به حوزهٔ ویژگی‌های انسانی است. سومین معنای این واژه در متون کهن، «روزگار» و «دهر» است. این معنا نیز جنبهٔ استعاری دارد و گویا با توجه به چرخهٔ زندگی یا ویژگی‌های نمادین پرندهٔ مذکور در پیوند با زمان و سپری شدن ایام، به این واژه اطلاق شده است. چنین تحول معنایی در زبان‌های باستانی و میانه کم‌نظیر نیست و گواهی بر انعطاف و پویایی واژگان در بستر تاریخ است.

لغت نامه دهخدا

ابوزید. [ اَ زَ ] ( ع اِ مرکب ) عَقْعَق. ( المزهر ). عَکَّه. زاغچه. کلاژه. کَشگرَک. غُلبَه. شمشیردُنبه. ( ادیب نطنزی ). کندش. زاغی. || کِبَر. ( المزهر ). بزادبرآمدگی. پیری. || روزگار. دهر.
ابوزید. [ اَ زَ ] ( اِخ ) مردی موضوع افسانه های حماسی قبیله بنوهلال عرب.
ابوزید. [ اَ زَ ] ( اِخ ) صحابی است.او از رسول صلوات اﷲعلیه و از او مجاهد روایت کند.
ابوزید. [ اَ زَ ] ( اِخ ) تابعی است. او از ابوهریره و از او ابوجهم روایت کند.
ابوزید. [ اَ زَ ] ( اِخ ) محدث است. او از زریق و از او عبداﷲبن ابی شقیق روایت کند.
ابوزید. [ اَ زَ ] ( اِخ ) ابن اخطب. صحابی است ودر سیزده غزوه در رکاب رسول صلوات اﷲعلیه بوده است.
ابوزید. [ اَ زَ ] ( اِخ ) کنیت ابن خلدون عبدالرحمن بن محمد. رجوع به ابن خلدون... شود.
ابوزید. [ اَ زَ ] ( اِخ )ابن سهل بلخی. رجوع به ابوزید احمدبن سهل... شود.
ابوزید. [ اَ زَ ] ( اِخ ) ابن نقطه. نام یکی از نَقَله و مترجمین است و او راست: ترجمه کتاب اُکَرِ ثاوذوسیوس. 
ابوزید. [ اَ زَ ] ( اِخ ) احمدبن زید الشروطی. یکی از فقهای حنفیّه. او راست: کتاب الوثائق. کتاب الشروط الکبیر. کتاب الشروط الصغیر. ( ابن الندیم ).
ابوزید. [ اَ زَ ] ( اِخ ) احمدبن سهل بلخی. یاقوت گوید: او در همه دانشهای نو و کهن فاضل ودر تصانیف خویش براه فلاسفه میرفت لکن به اهل ادب ماننده تر است. ابوحیان توحیدی گوید: در همه متقدمین ومتأخرین سه تن بیش نیافتم که اگر ثقلین بر تقریظ ومدح و نشر فضائل آنان در اخلاق و علم و مصنفات و رسائلشان در طول بقاء دنیا بنویسند و بگویند هنوز حق این سه تن را چنانکه باید ادا نکرده اند یکی از آنان ابوعثمان عمروبن بحر جاحظ و دیگری ابوحنیفه احمدبن داود دینوری و سومین ابوزید احمدبن سهل بلخی است، و درباره ابوزید گوید او شبیهی در عصر اول نداشت و گمان نمیرود بعد از این نیز روزگار نظیری برای او تواند آوردن و هر کس که در کتاب اقسام العلوم و کتاب اخلاق الأمم و کتاب نظم القرآن و کتاب اختیارالسیرة و در رسائل او باخوان و پاسخهای او بسوءالاتی که از وی شده است ومستأنفات و مبتکرات خود او تصفح کند داند که او بحری از بحور و عالمی از علما است و کس جز او شنیده نشده است که میان حکمت و شریعت جمع کرده باشد - انتهی.

فرهنگ فارسی

یکی از فقهای حنیفیه
احمد بن سهل بلخی متکلم و فیلسوف خراسان از شاگردان مشهور کندی وی در آغاز قرن چهارم میزیست ( ف. ۳۲۲ ه. ق. ) گذشته از کتبی که در کلام تالیف کرد کتابهای معتبری نیز در فلسفه و علوم به رشته تحریر در آورد مانند حدود الفلسفه مایصح من احکام النجوم کتاب اخلاق الامم و کتاب مشهور صور الاقالیم در جغرافیا.