اصلت

لغت نامه دهخدا

اصلت. [ اَ ص َ ل َ ] ( ع اِ ) رجوع به اصلة شود.
اصلة. [ اَ ص َ ل َ ] ( ع اِ ) مار خرد یا بزرگی است که گویند بدم خود میکشد و در حدیث آمده است: کأن رأسه اصلة. ج، اَصَل. ( از قطر المحیط ). مار خرد و یا کلان که از دم و یا نفس خود هلاک میگرداند. ( آنندراج ) ( از ناظم الاطباء ) ( از منتهی الارب ). ماریست خبیث و او را یک پا باشد که بر آن ایستد و بچرخد. بعضی گویند اصلة مارافعی باشد و بعضی گفته اند ماریست بزرگ و ستبر و کوتاه. ( از بحر الجواهر ). بدترین مارهاست که بر مردم برجهد. نوعی از مار خرد قتال که اخبث انواع مارانست.
اصلة. [ اَ ل َ ] ( ع اِ ) کل. همه، گویند: اخذه بأصلته؛ ای کله بأصله و اصلتک؛ ای جمیع مالک. ( از قطر المحیط ). و ناظم الاطباء ذیل اصله آرد: اصل، یقال: اخذه بأصلته؛ گرفت آنرا با اصل آن یعنی همه آنرا. و صحیح ضبط قطر المحیط است.
اصلة. [ اَ ل َ ] ( ع اِ ) رجوع به اصله شود.
اصلة. [ اَ ص ِل ْ ل َ ] ( ع اِ ) ج ِ صِلالة یا صِلال. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). رجوع به صلالة شود.

جمله سازی با اصلت

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 چو اصلت سرکشی دارد در این راز شود هر لحظهٔ در وصل خود باز

💡 نه عهدش بود اصلت را دلایل‌؟ نه دستش بود روزت را نمودار؟

💡 باری افزون کش تو این بو را به هوش تا سوی اصلت برد بگرفته گوش

💡 نه پیداست اصلت ز بن از قدیمی نه پیداست پایت ز سر از کلانی

💡 بی عون عقل و نصرت تأیید تو نگشت دیو از هوا فرید که اصلت فرید باد

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران