احمقی
متضادها
عاقل، خردمند، دانا
لغت نامه دهخدا
احمقی. [ اَ م َ ] ( حامص ) حالت و کیفیت و چگونگی احمق. گولی:
هرکرا احمقی بود بتمام
خلق گویند مغز خر خورده ست
ور چنین است مجد قزوینی
مغز تنها نه، مغز و سر خورده ست
در سرش مغز نیست پنداری
مغز او را خری دگر خورده ست.کمال اسماعیل.- احمقی نمودن؛ تحمق. ارقاع. تملغ.
فرهنگ فارسی
( حالت و چگونگی احمق گولی. بیخردی.
جمله سازی با احمقی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 از فیلمها یا مجموعههای تلویزیونی که وی در آنها نقش داشتهاست، میتوان به تو احمقی، دارودسته، نجیبزادگان و خونه بابا اشاره نمود.
💡 گر احمقی سخنی گفت منحرف چه شوی شتاب بر اثر بانگ غول نانیکوست
💡 به دست خود که کند با خود این که من کردم کهای توبهام آخر ز احمقی تا کی
💡 در مصر ما یک احمقی نک میفروشد یوسفی باور نمیداری مرا اینک سوی بازار شو
💡 گر دل به طمع بستم شعرست بضاعت ور احمقی کردم اصل از همدانست
💡 هر که او با عقل باشد متّقی است این شقاوت بیشکی از احمقی است