اشکنجه

لغت نامه دهخدا

اشکنجه. [ اِ ک َ ج َ / ج ِ ] ( اِ ) شکنجه. عذاب. عقوبت. رنج دادن. اذیت و آزار و صدمه. ( فرهنگ ضیاء ):
خنیاگر او ستوه و بربطزن
از بس شکفه شده در اشکنجه. منوچهری.چون رهیدی بینی اشکنجه دمار
زآنکه ضد از ضد گردد آشکار.مولوی.گه ز بامی اوفتاده گشته پست
گاه در اشکنجه و بسته دو دست.مولوی.شاه را گویند اشکنجه ش بکن
تا نگوید جنس او هیچ این سخن.مولوی.و رجوع به شکنجه شود.

فرهنگ عمید

= شکنجه

جمله سازی با اشکنجه

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 پنجهٔ عشقست و قوی پنجه ایست کیست کز این پنجه در اشکنجه نیست

💡 پیش از آنک اشکنجه بیند زان قباد رقعه را آن شخص پیش او نهاد

💡 چون کوس دولتش بنوازند بر فلک بیرون جهد دلی که در اشکنجه عناست

💡 شاه را گفتند اشکنجه‌ش بکن تا نگوید جنس او هیچ این سخن

💡 پنجه از بار گران رنجه مکن خویش را بی سبب اشکنجه مکن

دماغه یعنی چه؟
دماغه یعنی چه؟
سکس کردن یعنی چه؟
سکس کردن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز