لغت نامه دهخدا
اوفتاده. [ دَ / دِ ] ( ن مف / نف ) زمین خورده. سقوطکرده:
صاحب هنری حلال زاده
هم خاسته و هم اوفتاده.نظامی. || متواضع. فروتن. || کشته. به خاک سیاه نشسته:
کو آنکه ببادداده تست
بر خاک ره اوفتاده تست.نظامی.و رجوع به افتاده شود.
اوفتاده. [ دَ / دِ ] ( ن مف / نف ) زمین خورده. سقوطکرده:
صاحب هنری حلال زاده
هم خاسته و هم اوفتاده.نظامی. || متواضع. فروتن. || کشته. به خاک سیاه نشسته:
کو آنکه ببادداده تست
بر خاک ره اوفتاده تست.نظامی.و رجوع به افتاده شود.
( اسم ) افتاده
💡 دانی ز چه روی اوفتاده است و چه راه آزادی سرو و سوسن اندر افواه
💡 ملک چون سایه بیهوش اوفتاده فراز سایه خورشید ایستاده
💡 به خونخواری جهانی اوفتاده مرا در پوست، همچون کرم ایوب
💡 مگر مشکلی اوفتاده است اگرنه چرا بر در حجرهٔ عقل او شد
💡 عاشقان غرقند در دریای عشق اوفتاده مست در غوغای عشق
💡 منم یارا بدین سان اوفتاده دلم را سوز در جان اوفتاده