اکنده

واژه «آکنده» به معنای پر شدن کامل یک چیز از ماده، حالت یا احساسی خاص است، به گونه‌ای که آن چیز در تمام بخش‌های خود از آن حالت یا ماده پوشیده و سرشار شده باشد. این واژه زمانی به کار می‌رود که چیزی به صورت کامل و فراگیر از یک ویژگی یا عنصر خاص پر شده باشد و فضای خالی در آن باقی نمانده باشد. برای مثال، وقتی گفته می‌شود «هوا آکنده از بوی گل است»، منظور این است که بوی گل به طور کامل در فضا پخش شده و همه جا را فرا گرفته است. این واژه می‌تواند هم در معنای مادی و هم در معنای معنوی استفاده شود و برای بیان احساسات، حالات یا ویژگی‌های غیرملموس نیز به کار می‌رود. در ادبیات فارسی، «آکنده» اغلب برای توصیف فضاهای احساسی یا تصویری به کار می‌رود که سرشار از یک حالت خاص مانند غم، شادی یا آرامش هستند. این واژه نشان‌دهنده شدت و گستردگی یک حالت در یک محیط یا درون انسان است و به همین دلیل بار معنایی قوی دارد. استفاده از «آکنده» در جمله باعث می‌شود مفهوم پر بودن و فراگیری بهتر و زیباتر منتقل شود. این واژه معمولاً با واژه‌هایی مانند «از»، «به» یا «در» همراه می‌شود تا نوع پرشدگی را مشخص کند. بنابراین «آکنده» به معنای پر و سرشار بودن کامل یک چیز از حالت یا ویژگی خاصی است که تمام آن را در بر گرفته باشد.

لغت نامه دهخدا

( آکنده ) آکنده. [ ک َ دَ / دِ ] ( ن مف ) پُر. انباشته. مملو. ممتلی. مکتنز. مشحون. مُختزَن:
بایوان یکی گنج بودش [ فرنگیس را ] نهان
نبد زآن کسی آگه اندر جهان
یکی گنج آکنده دینار بود
گهر بود و یاقوت بسیار بود.فردوسی.بفرمای تا اسب و زین آورند
کمان و کمند گزین آورند
همان نیزه و خودو خفتان جنگ
یکی ترکش آکنده تیر خدنگ.فردوسی.یکی بدره آکنده او را دهند
سپاسی بشاه جهان برنهند.فردوسی.ز هر گونه ای گنج آکنده دید
جهان سربسر پیش خود بنده دید.فردوسی.ز گنج تو آکنده تر گنج اوی
بباید گسست از جهان رنج اوی.فردوسی.همه سربسر مر ترا بنده ایم
همه دل بمهر تو آکنده ایم.فردوسی.چنان خیره شد اندر آن چهر اوی
که شد دلْش آکنده از مهر اوی.فردوسی.از این پس ترا هرچه آید به کار
ز دینار و از گوهر شاهوار
فرستم، نگردل نداری به رنج
نه ارزد به رنج تو آکنده گنج.فردوسی.بهر کشوری گنج آکنده هست
که کس را نباید شدن دوردست
چو باید بخواهید و خرم زیید
خردمند باشید وبی غم زیید.فردوسی.همان چرمش آکنده باید بکاه
بدان تا نجوید کس این پایگاه.فردوسی.نهفته مرا گنج آکنده هست
همان نامداران خسروپرست.فردوسی.زمین پر ز آکنده دینار اوست
که نه مغز بادش به تن در، نه پوست.فردوسی.غم عیال نبود و غم تبار نبود
دلم برامش آکنده بود چون چغبوت.طیان.نارنج چو دو کفّه سیمین ترازو
هر دو ز زر سرخ طلی کرده برونسو
آکنده بکافور و گلاب خوش و لؤلو...منوچهری.بسا شاهان با ملک و سپاه و گنج آکنده
که شان بِربْودی از گاه و بدین چاه اندر افکندی.ناصرخسرو.سائل و زائر ز کف راد تو در روز بزم
بدره ها گیرند آکنده بزرّ جعفری.سوزنی.نامه ای آید به دست بنده ای
سر سیه از جرم و فسق آکنده ای.مولوی.زآنکه زآن بستان جانها زنده است
زآن جواهر بحر دل آکنده است.مولوی.شکم تا سر آکنده از لقمه تنگ

فرهنگ معین

( آکنده ) (کَ دِ ) (ص مف. ) ۱ - انباشته، پر. ۲ - میان از چیزی پُر شده. ۳ - پوشیده، مخفی. ۴ - دفن شده. ۵ - منقش.

فرهنگ عمید

( آکنده ) ۱. پرکرده شده، انباشته.
۲. [قدیمی، مجاز] چاق، فربه.
= طویله: روز به آکنده شدم، یافتم / آخور چون پاتلهٴ سفلگان (ابوالعباس ربنجنی: شاعران بی دیوان: ۱۳۵ ).

فرهنگ فارسی

( آکنده ) ( اسم ) جایگاه ستور اصطبل آخر طویله.
جایگاه ستور

فرهنگستان زبان و ادب

آکنده
{taxidermy} [عمومی] ویژگی پیکره ای که با پرکردن و دوختن و آراستن پوست دباغی شدۀ جانوران ساخته می شود، به نحوی که جانور طبیعی و زنده جلوه کند

جمله سازی با اکنده

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 من لابه کنان چو بلبل اندر پی تو تو خنده زنان گوش در اکنده ورو