امیر داد
لغت نامه دهخدا
امیر داد. [ اَ رِ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) کسی که اجرای اوامر شاه در روز مظالم و یا تصدی امور مظالم بعهده او بود. ( فرهنگ فارسی معین ). رئیس عدلیه. قاضی القضاة. ( یادداشت مؤلف ). امیر حقوق. ( فرهنگ فارسی معین ). میرداد. و رجوع به میرداد و امیر دادی شود.، امیرداد. [ اَ ] ( اِخ ) از اعلام است. رجوع به تاریخ افضل ص 49 و جهانگشای جوینی ج 3 شود.
جمله سازی با امیر داد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ابوشجاع سرافراز خسروان حَبَش امیر داد خداوند و سید احرار
💡 هستی امیر داد بشرق و بغرب و هست از داد تو نظام چه غرب و چه شرق را
💡 نی چو بنده بوالمعالی در فضل و هنر نی امیر داد چون تو بود در جود و کرم
💡 در جمادات این چنین حیفی نرفت زد در آن ناکفو امیر داد نفت
💡 والا امیر داد، که در باب ملک بود کردار او ستوده و گفتار معتبر
💡 از امیر داد شعر بوالمعالی ماند و بس چون خیالش گشت زایل در همه خیل و حشم