لغت نامه دهخدا
امش. [ اَ م َ ش ش ] ( ع ص ) شتری که چشم آن سپیدی برآورده باشد. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). ج، مُش. ( از اقرب الموارد ).
امش. [ اَ م َ ش ش ] ( ع ص ) شتری که چشم آن سپیدی برآورده باشد. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). ج، مُش. ( از اقرب الموارد ).
شتری که چشم آن سپیدی بر آورده باشد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 آنک گشادی نمود نفس تو را تنگیست گفت خدا نفس را بسته امش فی کبد
💡 در خلوت خاص خود بپرورده امش زنهار که از عوام پنهانش دار
💡 او گفتهاست اقتصاددانان محبوبش فریدریش هایک و فردریک باستیا هستند. امش متأهل است و سه فرزند دارد. او عضو کلیسای ارتدکس انطاکیه است.