لغت نامه دهخدا
ام شغل. [ اُم ْ م ِ ش ُ ] ( ع اِ مرکب ) درباره کسی گویند که عزم کاری کند ولی به اتمام نرساند، اصلش چنان است که گویند: زنی پی کاری میرفت در این بین حیض بروی عارض شد و بدون انجام کار برگشت. ( از المرصع ).
ام شغل. [ اُم ْ م ِ ش ُ ] ( ع اِ مرکب ) درباره کسی گویند که عزم کاری کند ولی به اتمام نرساند، اصلش چنان است که گویند: زنی پی کاری میرفت در این بین حیض بروی عارض شد و بدون انجام کار برگشت. ( از المرصع ).
در باره کسی گویند که عزم کاری کند ولی باتمام نرساند.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کرده ام شغل و گفته ام مدحت که ندیده ست کس چنین و چنان
💡 سراپا یکدلم درد تمنای کسی دارم همه تن دیده ام شغل تماشای کسی دارم