ازکام

لغت نامه دهخدا

ازکام. [ اِ ] ( ع مص ) بازکام گردانیدن. ( تاج المصادر بیهقی ). مبتلی بزکام کردن کسی را: ازکمه اﷲ. ( از منتهی الارب ).

جمله سازی با ازکام

💡 گر نسیم خلق او درکام ضیغم بگذرد نشنوی ازکام ضیغم جز شمیم مشک ناب

💡 دعوی عشق و هوس عام فتاده‌ست اینجا عالم ازکام و زبان عرصهٔ‌کوس است و دوال

💡 بیدل اینجا آفت امداد است سعی عافیت فکر ساحل می‌تراشدکشتی ازکام نهنگ

💡 غیر خون آبی ندارد ساغر جانکاه ظلم گر همه ازکام بیرون افکند خنجر زبان