لغت نامه دهخدا
ازمال. [ اِزْ زِم ْ ما ] ( ع مص ) درپوشیدن جامه را و پیچیده شدن بدان. ( منتهی الارب ). ازملال.
ازمال. [ اِزْ زِم ْ ما ] ( ع مص ) درپوشیدن جامه را و پیچیده شدن بدان. ( منتهی الارب ). ازملال.
در پوشیدن جامه را و پوشیده شدن بدان
💡 چو درباخت آنچ بودش زر و سیمی بساخت ازمال دنیا با گلیمی
💡 او ورا از شام دردم عزل کرد هر چه بود ازمال جمله بذل کرد
💡 کوته اندیشی که خیر ازمال مردم می کند دست و دامان تهی برگردداز بازارخیر
💡 خرده ای ازمال دنیا در بساط هرکه هست جبهه واکرده ای پیوسته چون گل بایدش
💡 دانی که همی رسد بدرویش ازمال توانگران نکویی
💡 نیست ما را بضاعتی که خوریم سود ازمال خویش چون تجار