مدح گوی

مترادف‌ها

ستایشگر

متضادها

نکوهش‌کن، مذمت‌کننده

لغت نامه دهخدا

مدح گوی. [ م َ ] ( نف مرکب ) ستایشگر. ستاینده. مدحت گوی. مدیحه سرا. مدح گو:
سوی غزنین ز پی مدح تو سازنده شوند
مدح گویان زمین یمن و ملک حجاز.فرخی.شاعر که مدح گوی چنین مهتری بود
بر طبع چیره باشد و بر شعر کامکار.فرخی.سوزنی مدح گوی مجلس او
که سری داشت بر سر اصحاب.سوزنی.جاه ترا مدح گوی عقل و زبان و خرد
حکم ترا زیردست دولت و بخت جوان.خاقانی.روزگارت باسعادت باد و سعدی مدح گوی
رایتت منصور و بختت یار و اقبالت جوان.سعدی. || ( ق مرکب ) مدح گویان. در حال مدیحه سرودن:
هر که نزد تو مدح گوی آید
از سخای تو شکرگوی رود.سعدی.

فرهنگ فارسی

ستایشگر

جمله سازی با مدح گوی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 دریا گر آن بود که بدو در گهر بود دریاست مدح گوی خداوند را دهان

💡 چو وحشی گرچه چوی وحشی یکی نیست هزارت مدح گوی و مدح خوان باد

💡 بود سلمان درین خراب آباد مدح گوی اویس با دل شاد

💡 شاعر که مدح گوی چنین مهتری بود بر طبع چیره باشد و بر شعر کامگار

💡 ای آنکه مدح گوی تو اندر مدیح تو عاجز شده ز مدح و سخن مختصر شده

💡 جاه تو را مدح گوی عقل و زبان خرد حکم تو را زیردست دولت و بخت جوان

💡 در متون ادبی کلاسیک و قدیمی، شاعر مدح گوی در دربار پادشاهان، وظیفه داشت با استفاده از کلمات زیبا، از فضایل و شجاعت حاکم قدرتمند تعریف کند.

💡 او که فردی بسیار مدح گوی و خوش‌برخورد بود، همیشه در جمع دوستان خود از ویژگی‌های مثبت دیگران تعریف می‌کرد و باعث ایجاد فضای صمیمی می‌شد.

💡 نویسنده در این کتاب جدید، به جای استفاده از کلمات تحقیرآمیز، نقش یک مدح گوی را ایفا کرده و با دقت از هنر هنرمندان بزرگ ستایش نموده است.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران