فشانده

لغت نامه دهخدا

فشانده. [ ف َ / ف ِ دَ / دِ ] ( ن مف ) افشانده. ( فرهنگ فارسی معین ). ریخته. فروریخته. رجوع به فشاندن شود.

جمله سازی با فشانده

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 حسن فشانده در از بحر سینه مواج حسین مستمع صوت عشق در معراج

💡 همه تن ز شوق چشمم که چو دل فشانده گردد به سرشک مایه بخشم ز جگر گداز کردن

💡 باغ زرد و باد برگ از شاخ بر وی ریخته چون فشانده ساده دینار از بر دیبای زرد

💡 چون تو بناز دست خود رقص کنان فشانده ای ریخته صد هزار جان، عاشق از آستین فرو

💡 چندان سرشک دیده به راهت فشانده ام کز آب دیده ی من مسکین گذار نیست

💡 عنبر فشانده از دم و سیماب از دهان فولاد بسته بر سم و خورشید بر جبین

الفت یعنی چه؟
الفت یعنی چه؟
ساروی یعنی چه؟
ساروی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز