لغت نامه دهخدا
هم خیال. [ هََ ] ( ص مرکب ) هم اندیشه. دو تن که در یک اندیشه اند و یک سودا به سر دارند. هماهنگ. موافق. هم فکر:
یاد ایامی که با هم آشنا بودیم ما
هم خیال و هم صفیر و هم نوا بودیم ما.صائب.
هم خیال. [ هََ ] ( ص مرکب ) هم اندیشه. دو تن که در یک اندیشه اند و یک سودا به سر دارند. هماهنگ. موافق. هم فکر:
یاد ایامی که با هم آشنا بودیم ما
هم خیال و هم صفیر و هم نوا بودیم ما.صائب.
هم اندیشه دو تن که در یک اندیشه اند و یک سودا بسر دارند هماهنگ
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 مریما بنگر که نقش مشکلم هم هلالم هم خیال اندر دلم
💡 در شب تاریک هجران جان غم فرسوده را هم خیال وصل جانان مونس و غمخوار بود
💡 قبله جانم آن جمال هم بوصال و هم خیال غم بدلت چو میرسد هم بتو شاد میکنم
💡 من و فکر تو چه بینم به جمال دگران هم خیال تو مرا به که وصال دگران
💡 ز باغ زندگی هرکس غرور حاصلی دارد به امید ثمر من هم خیال خام میبندم