لغت نامه دهخدا
مملکت داری. [ م َ ل َ / ل ِ ک َ ] ( حامص مرکب ) عمل مملکت دار. کشورداری. اداره امور مملکت.
مملکت داری. [ م َ ل َ / ل ِ ک َ ] ( حامص مرکب ) عمل مملکت دار. کشورداری. اداره امور مملکت.
کشورداری، پادشاهی.
اداره امور مملکت: [ ( شاه اسماعیل دوم ) در مملکت داری و رسیدگی بامور سلطنت بی علاقه و سهل انگار بود. ] ( فلسفی. شاه عباس ۱ ص ۳۳ )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دهم: و آن عمده لوازم، بلکه موقوف علیه همه آنها است، آن است که مقصود از مملکت داری و فرمان فرمائی، استیفای «حظوظ» نفسانیه و پیروی لذات و شهوات جسمانیه نباشد و عنان نفس را از ملاهی و «مناهی باز دارد و همه همت او بر آسایش و آرایش مصروف نباشد.
💡 صریر کلک تو در ساز مملکت داری چو مطربان تو خارج نمی کنند آهنگ
💡 چنان آوازه حسنت گرفت آفاق و انفس را که هر جا مملکت داری سرش بر آستان داری
💡 شاه صفی پس از جلوس بر تخت، خسرو میرزا را به رستم خان ملقب نمود و چون خود آگاهی از احوال و اوضاع کشور و مملکت داری نداشت، وی را جزئی از ارکان دولت قرار داد تا خود بر طبق تدابیر وی و چند تن دیگر عمل نماید. رستم خان افزون بر منصب داروغگی اصفهان به منصب فرماندهی غلامان پادشاه نیز رسید.
💡 عدل او در مصلحت بینی منزه ز انتقام ذات او در مملکت داری مبرا ز انتقال