فگن

لغت نامه دهخدا

فگن. [ ف َ / ف ِ گ َ ] ( نف مرخم ) افگن. افکن. رجوع به افگندن و افکندن و فکن شود.

جمله سازی با فگن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 سرمایه یی که مردم ازآن زر کنند سود درپا فگن که دست تو بی کار عشق شد

💡 خویش را در کوی بی خویشی فگن تا ببینی خویش را بی خویشتن

💡 خشم یک سو فگن اینک تو و اینک من گر سواری پس پیش آی به میدانم

💡 از لطف سایه بر سر بالین من فگن ای بر سر مبارک تو ابر سایه بان

💡 نعل در آتش فگن از پی معشوق و گر عاشق حال خودی بر جگر ریش نه

💡 شهسوارا را، گوی در میدان زیبایی فگن خاصه کاعظم باربک از شاه جولان یافته ست