فکن
لغت نامه دهخدا
فکن. [ ف َ / ف ِ ک َ ] ( نف مرخم ) فکننده. ( یادداشت مؤلف ). صورت مرخم اینگونه صفات فاعلی فقط در ترکیب ها به کار میرود، مانند: دشمن فکن. مردفکن. سایه فکن:
کم مباش از درخت سایه فکن
هرکه سنگت زند گهر بخشش.ابن یمین.
فکن. [ ف َ ] ( ع مص ) ستیهیدن در دروغ و درگذشتن در آن و بازنایستادن. ( منتهی الارب ). لج بازی و درگذشتن در دروغ. ( از اقرب الموارد ).
فرهنگ فارسی
ستیهیدن در دروغ و درگذشتن در آن و باز نایستادن. لج بازی و درگذشتن در دروغ.
جمله سازی با فکن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 هرآنگه که گویم کهای نامدار تو بیرون فکن اسب را از حصار
💡 ساقی چو بود ساده در دست بط و باده در آب فکن تقوی بر باد بده پرهیز
💡 آفتابی بهنر سایه فکن بر سر او کز هنرمند رسد تربیت اهل هنر
💡 ساقیا دامن تقوی چو شد آلوده مرا در شط باده فکن جام چه خواهد بودن
💡 ای آفتاب کشور و ای ماه خرگهی آخر نظر فکن به عنایت سوی رهی
💡 ز نظم بنده بنائی فکن که کم گردد ز باد و صاعقه ابر و آفتاب نگون