فقیری

لغت نامه دهخدا

فقیری. [ ف َ ] ( ص نسبی ) منسوب به فقیر که انتساب اجدادی است. ( از سمعانی ).
فقیری. [ ف َ ] ( حامص ) فقر. فقیر بودن:
سعدی نظر بپوشان یا خرقه در میان نه
رندی روا نباشد در جامه فقیری.سعدی.دل چو غنی شد ز فقیری چه غم
روز رهایی ز اسیری چه غم ؟خواجو.
فقیری. [ ف َ ] ( اِخ ) مردی عامی است اما بغایت آزاده و فارغ البال است. طبعش بد نیست. از اوست این مطلع:
ساخت پابوس تو ای سرو سرافراز مرا
هرکه را میل بدین نیست مسلمان نبود.
( از مجالس النفائس میر علیشیر نوایی ترجمه فارسی چ حکمت ص 166 ).

فرهنگ فارسی

۱ - تهیدستی فقر ۲ - عدم اختیار را گویند که علم و عمل از او مسلوب شده باشد
منسوب به فقیر که انتساب اجدادی است.

جمله سازی با فقیری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 امین فقیری نویسنده شیرازی دربارهٔ این کتاب نوشته‌است: «جمال زیانی با این کتابش ما را دوباره به عالم کودکی بازمی‌گرداند.

💡 نمونه ۳:شما آدم خیلی فقیری هستید و نباید استدلال کنید؛ انسان‌های فقیر استدلال بدی دارند و اگر هم استدلالی بکنند اشتباه می‌کنند.

💡 در این طریق فقیری که می نهد قدمی فنای خود چو نجوید بقا کجا یابد

💡 امین فقیری (۳۰ آذر ۱۳۲۲ هـ.ش شیراز) پژوهشگر، نمایش‌نامه‌نویس و نویسنده ایرانی است.

💡 مانده مظلومان چو موران هم بزیر دست و پای از وطن گشته جدا هر سو فقیری دیگر است

💡 رضا نوازندهٔ فقیری است که بچه‌ای سرراهی را به خانه می‌برد و بزرگ می‌کند…

اسرار کردن یعنی چه؟
اسرار کردن یعنی چه؟
دبال زن یعنی چه؟
دبال زن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز