لغت نامه دهخدا
ناشسته رخ.[ ش ُ ت َ / ت ِ رُ ] ( ص مرکب ) ناشسته روی:
از چه ناشسته رخم می خوانی
که رخم شسته به خون جگر است.کمال اسماعیل.
ناشسته رخ.[ ش ُ ت َ / ت ِ رُ ] ( ص مرکب ) ناشسته روی:
از چه ناشسته رخم می خوانی
که رخم شسته به خون جگر است.کمال اسماعیل.
ناشسته روی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بخت خصمان تو ناشسته رخ از خواب صبوح نزد فرمان تو دولت به میان بسته کمر
💡 سرمست درآمد از سر کوی ناشسته رخ و گره زده موی