نیوشنده

لغت نامه دهخدا

نیوشنده. [ ش َ دَ / دِ ] ( نف ) گوش کننده. شنونده. ( برهان قاطع ) ( آنندراج ). سامع. مستمع:
تهمتن بدو گفت من بنده ام
سخن هرچه گوئی نیوشنده ام.فردوسی.بگو تا چه داری بیار از خرد
که گوش نیوشنده زآن برخورد.فردوسی.بپرهیز و با جان ستیزه مکن
نیوشنده باش از برادر سخن.فردوسی.تو آنی که هرچ از تو گویم بمردی
نیوشنده از من کند جمله باور.فرخی.تا آفتاب و نجم بوند از برای من
خواننده حدیث و نیوشنده کلام.سوزنی.نیوشنده ای خواهم از روزگار
که گویم بدو راز آموزگار.نظامی.سخن را نیوشنده باید نخست
گهر بی خریدار ناید درست.نظامی.ولیکن نیوشنده را در جواب
سخن واجب آمد به فکر صواب.نظامی.

فرهنگ عمید

شنونده، گوش دهنده: نیوشنده ای نیک باید نخست / گهر بی خریدار نآید درست (نظامی۶: ۱۱۶۴ ).

فرهنگ فارسی

( اسم ) گوش کننده شنونده.

جمله سازی با نیوشنده

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 تو آنی که هرچ از تو گویم بمردی نیوشنده از من کند جمله باور

💡 چه نمایم همه را چشم بصیرت کور است چه سرایم همه را گوش نیوشنده کر است

💡 خردمند باشید وروشن روان نیوشنده و چرب و شیرین زبان

💡 کنون این نیوشنده گفتار نو ز چارم خیابان تو از من شنو

💡 گوشی که نیوشنده مدح تو نباشد آن گوش اصم باد، که آن گوش اصم به

💡 کنون ای نیوشنده باهوش باش سراپا دراین داستان گوش باش

افق یعنی چه؟
افق یعنی چه؟
باوانم یعنی چه؟
باوانم یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز