نکو خوی

لغت نامه دهخدا

نکوخوی. [ ن ِ ] ( ص مرکب ) نکوخو. رجوع به نکوخو شود:
شادمان باد و به هر کام که دارد برساد
آن نکوخوی نکومنظر نیکومخبر.فرخی.نکودلی و نکومذهب و نکوسیرت
نکوخوئی و نکومخبر و نکومنظر.فرخی.نکوخویان سفیهان را زبونند
که اینان راهوار آنان حرونند.امیرخسرو.

فرهنگ فارسی

نکو خو.

جمله سازی با نکو خوی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گرچه با روی نکو خوی نکو می باید عاشقان را ز بتان تندی خو می باید

💡 باشد چو ابر بی‌مطر و بحر بی‌گهر آن را که با جمال نکو خوی یار نیست

💡 غلام نکو خوی از پیش خواند بدین گونه با او سخن باز راند

💡 نکو روی و نکو رای و نکو خوی نکو دید و نکو گفت و نکوکار

💡 گفتا به شبان که ای نکو خوی لطفی بکن و رضای من جوی

💡 در عذر پذیرفتن و بر عیب ندیدن بنگر سوی سلطان نکو خوی نکوکار

داشاق یعنی چه؟
داشاق یعنی چه؟
کصخل یعنی چه؟
کصخل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز