نمک فشان

لغت نامه دهخدا

نمک فشان. [ ن َ م َ ف َ / ف ِ ] ( نف مرکب ) نمک افشان. نمک پاش. که نمک بر چیزی افشاند:
هرجا که به دست عشق جانی است
این قصه بر او نمک فشانی است.نظامی. || کنایه از اشک بار و اشک ریز:
بر بی نمکی خوان گیتی
این چشم نمک فشان مرا بس.خاقانی.هر خار که گلبن طمع داشت
در چشم نمک فشان شکستم.خاقانی.

فرهنگ فارسی

نمک افشان ٠ نمک پاش ٠ که نمک بر چیزی افشاند ٠ یا کنایه از اشکبار و اشکریز ٠

جمله سازی با نمک فشان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بس بی‌نمک است عیش، وقت است کز دیده نمک فشان ببینم

💡 تبسم که ندانم نمک فشان گردید که داغ بر جگرم می کند نمکدانی

💡 هر خار که گلبن طمع داشت در چشم نمک فشان شکستم

💡 حریف سوده الماس انتقام نه ای مشو به هیچ جراحت نمک فشان زنهار

💡 حق نمک به جای نیارد هر آن که او حسن نمک فشان تواش کور می کند