نفس شکستن
مترادفها
نفسنفس زدن، له له زدن
متضادها
نفس تازه کردن، آرام شدن
لغت نامه دهخدا
نفس شکستن. [ ن َ ش ِ ک َ ت َ ] ( مص مرکب ) با نفس اماره جنگیدن. بر هوای نفس غلبه کردن:
سعدی هنر نه پنجه مردم شکستن است
مردی درست باشی اگر نفس بشکنی.سعدی.مبارزان طریقت که نفس بشکستند
به زور بازوی تقوی و للحروب رجال.سعدی.
نفس شکستن. [ ن َ ف َ ش ِ ک َ ت َ ] ( مص مرکب ) نفس فروبردن و برنیاوردن. نفس گسستن. || دم برنیاوردن. لب به سخن نگشودن. از اظهار مطلبی خودداری کردن:
دگر سرود صمد جوشد از دلم در دیر
نفس همی شکنم در گلوی سینه تنگ.عرفی ( از آنندراج ).
فرهنگ فارسی
نفس فرو بردن و بر نیاوردن ٠ نفس گسستن٠ یا دم بر نیاوردن ٠ لب به سخن نگشودن ٠ از اظهار مطلبی خود داری کردن ٠
جمله سازی با نفس شکستن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 هر کرا دستگه نفس شکستن سردار نیست محتاج که... دیگر شکند