نفس گرفتن

لغت نامه دهخدا

نفس گرفتن. [ ن َ ف َ گ ِ رِ ت َ ] ( مص مرکب ) خبه شدن دم انسان. ( از آنندراج ) ( از سفرنامه شاه ایران ). نفس گسستن. نفس بریدن. نفس فرورفتن. خاموش شدن:
نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند
همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی.سعدی.می خواست گل که دم زند از رنگ و بوی او
از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت.حافظ.- نفس کسی را گرفتن؛ جانش را به لب رساندن. او را سخت رنجور و مانده کردن و از توان و رمق انداختن.
|| مانده شدن و گرفتن صدای کسی بر اثر داد و فریاد کردن. || رنج ماندگی به توقف کوتاه در رفتنی بیش ازعادت، کم کردن. ( یادداشت مؤلف ). لختی ماندن و نفس تازه کردن.

جمله سازی با نفس گرفتن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 یار از برای نفس گرفتن طریق نیست ما نفس خویشتن بکشیم از برای یار

کس ننه یعنی چه؟
کس ننه یعنی چه؟
لحظه یعنی چه؟
لحظه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز