کاوس

لغت نامه دهخدا

کاوس. [ وو ] ( اِخ ) پادشاه ایران و پسر کیقباد. ( ولف ). کاووس. کیکاوس:
از آواز ابریشم و بانگ نای
سمن عارضان پیش کاوس بپای.فردوسی.نخستین چوکاوس با آفرین
کی آرش دوم بد، سوم کی پشین.فردوسی.چو کاوس روی کنیزک بدید
دلش مهر و پیوند او برگزید.فردوسی.کاوس درفراق سیاوش به اشک خون
با لشکری چه کرد بتنها من آن کنم.خاقانی.رجوع به کاووس شود.
کاوس. [ وو ] ( اِخ ) قابوس. رجوع به قابوس شود.
کاوس. [ وو ] ( اِخ )دهی از بخش صحنه شهرستان کرمانشاهان. دارای 75 تن سکنه، آب آن از چشمه و محصول عمده اش غله، توتون، چغندرقند و حبوب است. ( از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5 ).

فرهنگ فارسی

یا کاوس کی.
دهی است از بخش صحنه شهرستان کرمانشاهان

جمله سازی با کاوس

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گه بسر دستی رباید از سر کاوس تاج گه بسر مستی ستاند از کف جمشید جام

💡 ای شه سر کاوس اگرت کاس شرابست یاد آرز دوری که تواش جامی و کاسی

💡 همان جم و کاوس با کیقباد جزین نامداران که داریم یاد

💡 نه ای از سیاوخش کاوس به که چون او نباشد سرافراز مه

💡 بود رستم پهلوان لشکر کاوس شاه هست در لشکر چو رستم مر تو را صد پهلوان

ضمیمه یعنی چه؟
ضمیمه یعنی چه؟
چیره یعنی چه؟
چیره یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز