پل کردن
مترادفها
پیوند دادن، وصل کردن، ارتباط برقرار کردن
متضادها
جدا کردن، قطع کردن
لغت نامه دهخدا
پل کردن. [ پ ُ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) پل زدن. پل ساختن. بنا کردن پل:
بر آب جیحون پل کردن و گذاره شدن
بزرگ معجزه ای باشد و قوی برهان.فرخی.
جمله سازی با پل کردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 چون از نیازت بوی نه، کعبه پرستی روی نه چون آبت اندر جوی نه، پل کردن آسان آیدت
💡 تلاش تیمهای مختلف دیپلماتیک برای پل کردن شکافهای موجود میان دو کشور همسایه، گام اول و حیاتی برای برقراری صلح پایدار در منطقه محسوب میشود.
💡 آموزش مهارتهای نرم و ارتباطی به دانشجویان میتواند به پل کردن فاصله میان دانش تئوری دانشگاهی و نیازهای عملی در بازار کار واقعی کمک کند.
💡 هدف اصلی این کنفرانس بینالمللی، پل کردن ارتباط میان دانشمندان برجسته و نسل جوان پژوهشگران برای انتقال تجربیات ارزشمند در حوزه فناوریهای نوین است.