لغت نامه دهخدا
وصف کردن. [ وَ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) شرح چیزی را دادن. تعریف کردن. ( فرهنگ فارسی معین ).
وصف کردن. [ وَ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) شرح چیزی را دادن. تعریف کردن. ( فرهنگ فارسی معین ).
(مصدر ) شرح چیزی را دادن تعریف کردن: (( پس چون وصف خوی کرده بود وصفی عام مرهمه را... ) )
💡 لعل او را وصف کردن راه نیست زانکه کس از آب خضر آگاه نیست
💡 نیارم وصف کردن کین دراز است که این معنی نه از عین مجاز است
💡 که بتواند صفاتت وصف کردن کجا جان سوی ذاتت راه بردن
💡 عجب گوهرست این گهر گر بجویی مراو را نکو وصف کردن ندانی
💡 نیارم وصف کردن این بیکبار ولیکن تو ز هر معنی خبردار
💡 نداند زیرک آن را وصف کردن نداند دیو در وی راه بردن