نبردی

لغت نامه دهخدا

نبردی. [ ن َ ب َ ] ( ص نسبی ) درخور نبرد. مخصوص نبرد. مخصوص میدان جنگ:
به گرز نبردی بر افراسیاب
کنم تیره گون تابش آفتاب.فردوسی.به تیغ نبردی تو را جستمی
وز این گفت ِ بیهوده وارستمی.فردوسی.ز نای نبردی برآمد خروش
غو کوس در لشکر افکند جوش.اسدی. || نبرده. مرد نبرد. جنگی. جنگاور. اهل جنگ:
شاه ابوالقاسم بن ناصر دین
آن نبردی ملک نبرده سوار.عسجدی.

فرهنگ فارسی

( صفت ) منسوب به نبرد: ۱ - مخصوص نبردجنگی: بگرزنبردی برافراسیاب کنم تیره گون تابش آفتاب. ( شا.لغ. ) مردنبردجنگاور: شاه ابوالقاسم بن ناصردین آن نبردی ملک نبرده سوار. ( عسجدی لغ. )

جمله سازی با نبردی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نبرد کرج ابی‌دلف، نبردی است که در سال ۴۶۵ هجری بین ارتش سلجوقیان کرمان به رهبری قاورد و سلجوقیان بزرگ به رهبری ملکشاه در نزدیکی کرج ابی‌دولف به علت دعوی حکومت قاورد و شورش بر ضد ملکشاه رخ داد که پس از ۳ روز نبرد، سرانجام سلاجقه کرمان شکست خوردند و قاورد نیز دستگیر و پس از مدتی به قتل رسید.

💡 در نبردی که بعد از آن درمی‌گیرد، کیدو تکنیک دیگر پای‌می، کف پنج نقطه‌ای انفجار قلب، را که پنهان مانده بود به کار می‌گیرد و بیل می‌میرد.

💡 چو یک دو حمله دویدند ناپدید شد او که هیچ بوی نبردی کسی به استادی

💡 چرا راه مینو گرفتی به پیش؟ نبردی دو نوباوه همراه خویش؟

💡 در پی اعلام استقلال استان تجاس از مکزیک نبردی مسلحانه میان جمهوری تگزاس و مکزیک درگرفت که به انقلاب تگزاس یا جنگ استقلال تگزاس شهرت یافت.

💡 یکی دین‌وری بود یزدان‌پرست که هرگز نبردی به بد کار دست