مبارزت

متضادها

صلح، تسلیم

لغت نامه دهخدا

مبارزت. [ م ُ رَ / رِ زَ ]( از ع، اِمص ) جنگ و کارزار. ( غیاث ). رزم و جنگ و نبرد. ( ناظم الاطباء ): چون جنگ قائم شد... فور، اسکندر را به مبارزت خواست. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 90 ). کمات جنود... در مبارزت آمدند. ( ترجمه تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 193 ).
- مبارزت کردن؛ رزم کردن. ( ناظم الاطباء ).
مبارزة. [ م ُ رَ زَ ] ( ع مص ) از میان صف بیرون آمدن برای حرب. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ) ( از ناظم الاطباء ). با کسی به جنگ بیرون شدن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ). مبارزه. مبارزت. بیرون آمدن از میان صف برای جنگیدن. || کارزار کردن.جنگیدن. || ( اِمص ) محاربة. ج، مبارزات.
- مبارزه کردن؛ کارزار کردن. جنگیدن.

جمله سازی با مبارزت

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 وزان مبارزت تو مبشر دولت فگنده در همه آفاق و شرق و غرب خبر

💡 با بد سگال تو ز نشان مبارزت جز قامت خمیده بشکل کمان نماند

💡 مبارزی که ز جد مبارزت داده ز جد عالی خود در صف مصاف نشان

💡 شاهی که هست روز نبرد و مبارزت یک تن که حمله آرد در روی صد هزار

💡 زارست کار آنکه بوقت مبارزت با کمترین غلام تو افتد بکارزار

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران