فرسی

لغت نامه دهخدا

فرسی. [ ف َ سا ] ( ع ص، اِ )ج ِ فَریس. ( منتهی الارب ). ج ِ فَریس، به معنی کُشته. ( آنندراج ). ج ِ فَریس، به معنی قتیل. ( اقرب الموارد ).
فرسی. [ ف ُ سی ی ]( ع ص نسبی ) فارسی. منسوب به فرس. ( اقرب الموارد ).
فرسی. [ ف ُ سی ی ] ( ع ص ) گوژپشت. ( اقرب الموارد ).
فرسی. [ ف ُ سی ی ] ( اِخ ) منصوربن حسن بن منصور الفرسی. متولد به سال 617هَ.ق. و متوفی به سال 700 هَ. ق. / 1300 م. از ادبای یمن و از اعیان دبیران دستگاه مظفریه و صدر دولت مؤیدیه بود. و او را در معرفت ادب و کثرت محفوظات در آن سامان نظیری نبود. وی در جبله درگذشت. ( از اعلام زرکلی ج 3 ص 1073 از عقوداللؤلؤیة ج 1 ص 239 ).

فرهنگ فارسی

منصور بن حسن بن منصور الفرسی از ادبای یمن و از اعیان دبیران دستگاه مظفریه و صدر دولت مویدیه بود.

جمله سازی با فرسی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ایمان فرسی دین را مر نفس چو فرزین را وان شاه نوآیین را چه جای فرس باشد

💡 در کشمکش عشق بود عقل شهان مات این بازی و برد از پی فیل و فرسی نیست

💡 تازند و برند اهل جهان گوی تمدن ای فارْس مگر فارِسِ ما را فرسی نیست

💡 مرا ز خاصۀ خود بود زیر ران فرسی بتن چو کوه جسیم و بتگ چو باد شمال

💡 سرمه ی دیده ی خونبار من آذر گردی است که ز خاک ره گلگون فرسی برخیزد!

💡 بیکار دلی باشد کو را نبود دردی کاهل فرسی باشد کز وی نجهد گردی

حاشیه یعنی چه؟
حاشیه یعنی چه؟
سلیطه یعنی چه؟
سلیطه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز