لغت نامه دهخدا
نگداخته. [ ن َ گ ُ ت َ / ت ِ /ن َ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) ناگداخته. مقابل گداخته.
نگداخته. [ ن َ گ ُ ت َ / ت ِ /ن َ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) ناگداخته. مقابل گداخته.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 برون آمده همچو زر از خلاص به هر تاب نگداخته چون رصاص
💡 مس نگداخته کی قابل اکسیر شود کیمیا عشق و تو مس هر چه که بگذاری به
💡 از عشق شود پاک دل ز قید علایق ناقص بود آن سیم که نگداخته باشد
💡 آن ترک نوازنده به سرحلقهٔ عشاق کز خاک درش با تن نگداخته برخاست
💡 دلدار گذشت و خبر از دل نگرفتیم این آینهای نیست که نگداخته باشد
💡 هر اشک سراغی ز دل خون شدهای داشت آن چیست در این بوته که نگداخته باشند