لغت نامه دهخدا
نورانیت. [ نی ی َ ] ( ع مص جعلی، اِمص ) روشنائی. تشعشع. تابانی. ( ناظم الاطباء ). نورانی بودن. روشنی. تابناکی.
نورانیة. [ نی ی َ ] ( ع مص جعلی، اِمص ) نورانیت. نورانی بودن. || ( ص نسبی ) مؤنث نورانی. منسوب به نور. رجوع به نور شود.
نورانیت. [ نی ی َ ] ( ع مص جعلی، اِمص ) روشنائی. تشعشع. تابانی. ( ناظم الاطباء ). نورانی بودن. روشنی. تابناکی.
نورانیة. [ نی ی َ ] ( ع مص جعلی، اِمص ) نورانیت. نورانی بودن. || ( ص نسبی ) مؤنث نورانی. منسوب به نور. رجوع به نور شود.
روشنائی ٠ تشتشع ٠ تابانی ٠ نورانی بودن ٠ روشنی ٠ تابناکی ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تحقق یافت انسانیت از وی بود در نفس نورانیت از وی
💡 نزدیکترین موجودات به نور الانوار، کاملترین آنهاست، و دورترین آنها از نور الانوار موجودی است که نورانیت آن از همه ضعیفتر است.
💡 ای رخ فرخنده ات خورشید ایوان جمال قامت نورانیت شمع شبستان خیال
💡 عرفا معتقدند سالک در مسیر سلوک، هر منزلی را که پشت سر بگذارد، حالتی به او دست خواهد داد و نورانیت و کمالی برای او حاصل خواهد شد که موهبتی است از عالم غیب و از جانب پروردگار، این حالات برخلاف مقامات که اکتسابی و در اختیار سالک است، اختیاری نیست و به لطف و فضل الهی بستگی دارد.
💡 وجه دوم آنک ذات احدیت جل و علا موصوف است به صفات لطف و قهر شاید گفت که هرچ از نورانیت و صفا در ارواح است از پرتو صفت لطف باشد و هرچ از ظلمت و کدورت است از پرتو صفت قهر باشد.