نقشگر

مترادف‌ها

بازیگر، نقش‌آفرین، طراح

لغت نامه دهخدا

نقشگر. [ ن َ گ َ ] ( ص مرکب ) نقاش. مصور. نقش طراز. ( از آنندراج ) ( از ناظم الاطباء ):
مه که در انگیزش رنگ است چست
نقشگر صورت ایوان تست.امیرخسرو ( از آنندراج ).نگار نقشگر آمد به دیر و شد بلای من
اگر میخانه و نقش و نگار این است وای من.سیفی ( از آنندراج ).

فرهنگ فارسی

( صفت ) نقاش مصور.

جمله سازی با نقشگر

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 نقش سوی نقشگر می آورد از ضمیر او خبر می آورد

💡 آن نقشگر با بازی درخشان و بسیار واقع‌گرایانه خود، توانست تمام احساسات پیچیده شخصیت اصلی داستان را به شکلی باورپذیر برای مخاطبان نمایش دهد.

💡 برای تبدیل شدن به یک نقشگر حرفه‌ای، فرد باید سال‌ها تمرین مداوم، مطالعه روانشناسی و شرکت در کلاس‌های مختلف بازیگری را در برنامه خود بگنجاند.

💡 هر نقشگر در یک گروه تئاتر، باید با سایر هم‌بازی‌های خود همکاری نزدیکی داشته باشد تا اجرای نهایی بر روی صحنه بی‌نقص و عالی باشد.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران