لغت نامه دهخدا
نقره گر. [ ن ُ رَ / رِ گ َ ] ( ص مرکب ) از عالم کیمیاگر. ( آنندراج ). که ابزار نقره سازد. نقره ساز:
فرش زمین بود مسلسل ز زر
در ته آن خاک زمین نقره گر.امیرخسرو ( آنندراج ).
نقره گر. [ ن ُ رَ / رِ گ َ ] ( ص مرکب ) از عالم کیمیاگر. ( آنندراج ). که ابزار نقره سازد. نقره ساز:
فرش زمین بود مسلسل ز زر
در ته آن خاک زمین نقره گر.امیرخسرو ( آنندراج ).
از عالم کیمیاگر. که ابزار نقره سازد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 طلا و نقره گر خواهی بخواه اما بدان این را که دینار و درم از بهر ایثار و کرم باشد
💡 ظاهر نقره گر اسپیدست و نو دست و جامه می سیه گردد ازو
💡 مس چو دیدی که نقره شد به عیار نقره گر زر شود شگفت مدار
💡 زَرّ و نقره گر نبودندی نهان پرورش کی یافتندی زیر کان