نظم کردن

لغت نامه دهخدا

نظم کردن. [ن َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) سرودن. شعر گفتن:
نامه نویسد بدیع و نظم کند خوب
تیغ زند نیک و پهنه بازد و چوگان.فرخی.صفت خواجه همی نظم کنم من به مدیح
نکنم ز آنچه بگفتم به خدا استغفار.ناصرخسرو.ولی نظم کردم به نام فلان
مگر بازگویند صاحبدلان.سعدی. || به رشته کشیدن:
درّ همی نظم کنم لاجرم
بی عدد و مرّ به اشعار خویش.ناصرخسرو.

فرهنگ فارسی

سرودن ٠ شعر گفتن ٠ یا به رشته کشیدن ٠

جمله سازی با نظم کردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ترجیع سیومست، اگر حق نخواستی جان را به نظم کردن پروا کجاستی

💡 نظامی که نظم دری کار اوست دری نظم کردن سزاوار اوست

قم اللیل یعنی چه؟
قم اللیل یعنی چه؟
گواد یعنی چه؟
گواد یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز