لغت نامه دهخدا
میرحاج. [ حاج / حاج ج ] ( اِ مرکب ) ملک الحاج. امیرحاج. امیر حج. ( از یادداشت مؤلف ) و رجوع به امیر حاج شود.
میرحاج. [ حاج / حاج ج ] ( اِ مرکب ) ملک الحاج. امیرحاج. امیر حج. ( از یادداشت مؤلف ) و رجوع به امیر حاج شود.
💡 دو تن از بزرگان آن دیار قطب الدین میرحاج عارف شاعر عصر تیموری و محمد قاسم میرزا (قاسمی بیمرغی گنابادی) در قرن دهم میباشند.
💡 پس از میرعمادالدین بیگ ریاست ایل بدست پسرش حسن بیگ میرسد و بعد از وی پسر ارشدش میرحاج بیگ حدود ۱۵ سال ریاست ایل بیگزاده را برعهده گرفته سپس برادرزادەش سرتیپ گرگین بیگ رئیس ایل میشود. بعد از وی پدرش حسین بیگ و سپس برادرش نوری بیگ به ریاست میرسد.