لغت نامه دهخدا
میان دادن. [ دَ ] ( مص مرکب ) فاصله دادن. فرجه دادن. ( یادداشت مؤلف ). || کنایه از قوت دادن و امداد کردن. ( آنندراج ). مجال دادن:
تو میان دهی و گرنه بخیال درنگنجد
که چنان کمر که دانی من بی ادب گشایم.بابافغانی.
میان دادن. [ دَ ] ( مص مرکب ) فاصله دادن. فرجه دادن. ( یادداشت مؤلف ). || کنایه از قوت دادن و امداد کردن. ( آنندراج ). مجال دادن:
تو میان دهی و گرنه بخیال درنگنجد
که چنان کمر که دانی من بی ادب گشایم.بابافغانی.
فاصله دادن فرجه دادن یا کنایه از قوت دادن و امداد کردن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 واقعه خلیل را برد حسین از میان دادن سر ذبیح را محو نمود داستان