لغت نامه دهخدا
موپریشان. [ پ َ ] ( ص مرکب ) پریشان مو. پریشان موی. آشفته موی. اشعث. شعثاء. مو پریشیده. ( یادداشت مؤلف ).
موپریشان. [ پ َ ] ( ص مرکب ) پریشان مو. پریشان موی. آشفته موی. اشعث. شعثاء. مو پریشیده. ( یادداشت مؤلف ).
پریشان مو.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کج نمودی گردن خود در بر دشمن چرا تابه دور خود زنان مو پریشان داشتی
💡 هوشم نه موافقان و خویشان بردند این کج کلهان مو پریشان بردند
💡 دارند جمع ما را خوبان مو پریشان خوش باد وقت ایشان چون وقت ما از ایشان
💡 زلف او مو به مو پریشان شد حال جمعی از آن پریشان است
💡 سلسلۀ بانوان چو مو پریشان شدند روز چه شب شد سیاه بچشم حق بین شاه
💡 وزان سوی مردان به گرد امام برهنه سر و مو پریشان تمام